لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود
حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت
سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم
سیب را دید! ولی دلهره را دوست نداشت
تا سه بس بود که بشمارد و در دام افتد
گفت یک... گفت دو... افسوس سه را دوست نداشت
من تو خط موازی؟ نرسیدن؟ هرگز
دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت
درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که
از همان کودکیش مدرسه را دوست نداشت
نداشتنت شبیه هیچ شکلی از بدبختی در دنیا نیست. آن بدبختی که وقتی موهایت را محکم از پشت میبندی دیگر تمام می شود. انگار آن کِش موهایت را دور بدبختی هایم گره میزنی و همه چیز دوباره آرام می شود. موهایی که به پشت کشیده می شوند و انگار لا به لای شان رودهایی است که مشت مشت آب تازه بر صورتم می زنند. و غربت من درست آن لحظه ای آغاز می شود که تکه ای از آن زلف تو شیطنت را آغاز کند و از لای گیره سفت موهایت خلاص شود!
تو پرنده ی مهاجر کدامین سرزمینی که حتی سکوتت لیاقتش بیشتر از فریادت است. تو ماه کدام سیاره ای که شبت روشن تر از روزهای سیاره ی ماست؟ تو شعر کدام دیوان هستی که ورق زدن حتی آهنگین تر از بیت بیت شاهنامه است؟! تو را از چه ساخته اند که غبار زمان که رویت می نشیند دیگر هوس خانه تکانی به صاحبت را نمی دهد!
و عشق تو ریسمانی بود که تا آسمان میرفت. حالا چه فرقی می کند باشی یا نباشی، آسمان تو همیشه برای من آبی و صاف است. چه فرقی می کند رفتنت را به رخ من بکشی، وقتی سال ها نبودی و این عشق را من، بی تو آبستن شده بودم. بی تو بزرگش کردم، بی تو آب دادمش، بی تو سبز کردمش! مرا از نداشتنت نترسان که من مبصر مدرسه ی صبر سرزمین عشق توام.